نویسنده: سوگل عصاری            تصویرگر: مبینا موری

روزی از روزها که نه خیلی روز بود نه خیلی شب، نه خیلی گرم بود نه خیلی سرد، یک چنگال در آشپزخانه بود. او بقیه قاشق‌ها و چنگال‌ها را به صف کرد تا مثل یک گروه ارکستر، کنسرت موسیقی اجرا کنند!
در آشپزخانه که همه چیز تمیز و مرتب بود، چنگال شد رهبر گروه موسیقی. او به جای اینکه روی نوک پاشنه پایش، قد بلندی کند؛ رفت روی ظرف عسل ایستاد. 
همه آماده بودند که شروع کنند. قاشق مرباخوری، قاشق سالادخوری و کفگیر برنج  ویولن می‌زدند. فنجان دسته‌دار طبل می‌زد و شیشه روغن زیتون هم فلوت. 
چنگال به اعضای گروه گفت: این دفعه آخره که تمرین می‌کنیم.
دستگاه آبمیوه‌گیری از پُشت ظرف شکر غُر زد: باز هم تمرین؟ گوشم درد گرفت. ظهر فقط سه ساعت و ده دقیقه چُرت زدم. 
نمکدان با صدای بلند گفت: چرا، چرا، تمرین کنید! قاشق مرباخوری از همه بهتر ساز می‌زند.
بعد هم او را تشویق کرد و برایش دست زد. 
پارچ آب به چنگال گفت: حواست به آن فنجان باشد. نُت‌های آخر را اشتباه زد. 
همان لحظه فنجان دسته‌دار، چشم‌هایش را کمی بیشتر از حدّ معمول باز کرد. به چنگال گفت: اصلاً تو نُتِ اشتباه شنیدی؟ من نُت‌ها را اشتباه نزدم. من . . .
چنگال آب دهانش را قورت داد. او گفت: تمرین می‌کنیم. همه آماده؟!
فنجان دسته‌دار، چانه‌اش را روی سینه‌اش چسباند. بعد زیر چشمی خیلی جدّی به پارچ آب نگاه کرد. 
گروه موسیقی با دقت به حرکت دست‌های چنگال توی هوا نگاه می‌کردند و ساز می‌زدند. 
صدای آهنگی زیبا در آشپزخانه پیچید.    
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی